قسمت دوم
مامانم برا خون زدن از سر كلاس اجازه گرفت.
دوستام ميگفتن خوش به حالت ،داري ميري مهموني يا عروسي ؟آخه خدا جونم چي مي گفتم چي كار ميكردم ،فقط سكوت سكوت هزاران بار سكوت .
آره داشتم ميرفتم مهموني ،اونم مهموني كه ميزباناش دكتر،پرستار و بيماران بودن.
ولي بازم قبول به بيمارستان يا مهمونيم رفتم و خون زدم ،ولي وقتي كه از بيمارستان ميومدم نبايد سرمو به بيرون مي كردم آخه دسفرال داشتم (حالا ميگي يا جل الخالق اون ديگه چيه ،برات ميگم )بچه ها مي ببيند وديگه بازيم نميدن خلاصه در كودكي بچه بودم و بچگي نكردم بازي مي كردم ولي شادي بازي رو حس نمي كردم ،نفس مي كشيدم ولي نفسمم بريده مي شد .تو مدرسه نبايد مثل بچه هاي ديگه ورزش مي كردم مبادا قلبم تندتند بزنه ،مبادا طحالم به فشار بيفته و درد كنه .خيلي سخته ،كوچولو باشي و غصه هاي بزرگي داشته باشی .
ديكته كلمه تحمل برام مشكل بود ولي بايد سر مشق هميشگيم بوده وهست و خواهد بود .
فكر مي كردم بيماري من با خون زدن درمان ميشه ،فكر مي كردم چيزي نيست با يك يا دو بار در ماه خون زدن و رفتن به بيمارستان خوب ميشم ،ولي نميدونستم كه ....نميدونستم كه خوني كه وارد بدنم ميشه بعده مدتي از بين ميره و تبديل به خون مرده ميشه كه در اطلاح علمي بهش ميگفتن آهن،آره خون در بدنم ميمردن،وخون مرده يعني آهن آگه در بدنم جمع بشه برام مشكل ساز ميشد.اين آهن يا خون مرده بايد از بدنم بيرون ميرفت .
چه جوري ؟واست ميگم
دكترم گفت :عزيزم برا اينكه سالمتر از قبل بشي و بتوني زندگي كني و نذاري كه خونهاي مرده در بدتن ،مخصوصا در قلبت جمع بشن بايد آمپول بزني آره آمپول آمپول آمپول .
ترسدي ؟نترس . حالا بخون
مسئولي كه شايد اين مطلب رو اگه بخوني)اونم اگه شانس با من باشه ) :ممكنه سرما بخوري دكتر واست آمپول تجويز كنه ولي مقومت كني كه آمپول تجويز نكنه
پس از يه بچه چه انتظاري داري؟؟؟؟
دكترم گفت :بايد اين آمپول رو بيشتر از دوستات دوسش داشته باشي ،بايد اين آمپول رو تو زندگيت همه چيزت كني ....
دكترم گفت :اگه آمپولتو نزني بعدا مريضت بيشتر ميشه و مشكلات ديگه اي واست پيش مياد :مثلا رنگت سياه ميشه،قدت كوتاه ميشه ،صدها درد وغصه ی ديگه .
برام گفت اون آمپول و دوستت اسمش دسفراله ،
گفتم باشه اونم ميزنم ،هر روز هر شب ،فقط دسفرال فقط دسفرال .......
من بزرگ ميشدم اونم بيشتر ميشد
من ميخواستم آزاد باشم ولي اون نميذاشت ومي گفت بايد منو استفاده كني وبايد بايد بايد تا بتونم زندگي كنم
ولي بيشترين وقت وبازي منو مي گرفت و من بايد بدون هيچ اعتراضي 8 ساعت از وقتمو بهش ميدادم
ولي من بچه بودم مي خواستم بچگي كنم .....مي خواستم رها باشم . از متنفر بودم ،دوسش نداشتم ....ولي بايد تحمل مي كردم
مگه من خودم خواستم كه به دنيا بيان كه حالا بايد خود خودم تحمل كنم
بعد مدتي علم پيشرفت كرد و گفتن كه به تالاسمياي حرف گوش كن جايزه ميدن ،آخ جون جايزه ،خيلي دوست دارم جايزه بگيرم
اين بار دكترم بهم جايزه داد واست بعدا ميگم چه جايزه اي ...........
ادامه دارد.

